تبلیغات
دعای ندبه مراغه

مراسم بعدی

  • "اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی كُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"
  • وب سایت دعای ندبـه پهرآباد مراغـه Nodbeh-shohada.IR
  • اولین سایت جامع و تخصصی دعای ندبـه
  • اطلاع رسانی مراسمات و ویژه برنامه های دعای ندبه مسجد شهدای پهرآباد || حسینیه مرحوم درویش تیموری || حسینیه محمدیه پهرآباد || حسینیه جوانان شهداء پهرآباد
  • کانال رسمی دعای ندبه در تلگرام: @Nodbeh_shohada با موضوعات امام زمان (عج) و مهدویت و سیره معصومین(ع) و تصاویر و کلیپ ها و صوت های مذهبی و مهدوی و سبک زندگی اسلامی و... Telegram.me/Nodbeh_shohada
  • مجموعه مقالات مذهبی و مهدوی||دانلود های صوتی و تصویری || پیامک های مناسبتی || اخبار و اطلاعیه های دعای ندبه مسجد شهدای پهرآباد || آهنگ های پیشواز || شرح و تفسیر دعای ندبه || مداحی های مادحین مراغه || تصاویر عزاداری ماه محرم در مراغه و ... .
  • «.مقام معظم رهبری: « اهمیت فضای مجازی به اندازه اهمیت انقلاب اسلامی است

خلاصه آخرین ارسالها

حکایت خرابه شام

حکایت خرابه شام در خطاب به حضرت زینب (س)


بچه ، بغل به بغل و دست به دست مى شود اما آرام نمى گیرد.
پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است . از خود كربلا تا همین خرابه . لحظه اى نبوده كه آرام گرفته باشد، لحظه اى نبوده كه بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه اى نبوده كه ...


حکایت خرابه شام در خطاب به حضرت زینب (س)


حکایت خرابه شام در خطاب به حضرت زینب (س)

او تو را به جا نمى آورد اما تو خوب او را به یاد مى آورى .
چهره او از دوران كودكى ات به یاد مانده است . زمانى كه به خانه مادرت زهرا مى آمد و براى كمك به كارهاى خانه مادرت التماس مى كرد.
او دختر كوچك و دوست داشتنى و شیرینى را در ذهن دارد و به نام زینب كه هر بار به خانه فاطمه مى رفته ، سراپاى او را غرق بوسه مى كرده و او را در آغوش مى گرفته و قلبش التیام مى یافته . آنچنانكه تا سالها كمك به كار خانه را بهانه مى كرده تا با محبوب كوچك خود، تجدید دیدار كند و از آغوش او وام التیام بگیرد.
او واله و سرگشته زینب شده ، اما حوادثى او را از مدینه دور كرده و دست نگاهش را از جمال زینب ، كوتاه ساخته . و براى اینكه خدا عطش اشتیاق او را به زلال وصال زینب فرو بنشاند، عهد كرده كه عطش غریبان و اسیران و در راه ماندگان را فرو بنشاند.
او باور نمى كند كه تو زینبى ! و چگونه ممكن است كه آن عقیله ، آن دردانه و عزیز كرده قوم و قبیله ، اكنون ساكن خرابه اى در شام شده باشد؟!
چگونه ممكن است كه بانوى بانوان عالم ، رخت اسیرى بر تن كرده باشد؟!
انكار او، و نقل خاطرات او تنها كارى كه مى كند، مشتعل كردن آتش عزاى تو و بچه هاست .
خرابه تا نیمه هاى شب ، نه خرابه اى در كنار كاخ یزید كه عزاخانه اى است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین .
بچه ها با گریه به خواب مى روند و تو مهیاى نماز شب مى شوى .
اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اى كه صداى دختر سه ساله حسین به گریه بلند مى شود. گریه اى نه مثل همیشه . گریه اى وحشتزده ، گریه اى به سان مارگزیده . گریه كسى كه تازه داغ دیده . دیگران به سراغش مى روند و در آغوشش مى گیرند و تو گمان مى كنى كه هم الان آرام مى گیرد و صبر مى كنى .
بچه ، بغل به بغل و دست به دست مى شود اما آرام نمى گیرد.
پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است . از خود كربلا تا همین خرابه . لحظه اى نبوده كه آرام گرفته باشد، لحظه اى نبوده كه بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه اى نبوده كه اشكش خشك شده باشد، لحظه اى نبوده كه با زبان كودكانه اش مرثیه نخوانده باشد.
انگار كه داغ رقیه ، بر خلاف سن و سالش ، از همه بزرگتر بوده است .
به همین دلیل در تمام طول راه ، و همه منازل بین راه ، همه ملاحظه او را كرده اند، به دلش راه آمده اند، در آغوشش گرفته اند، دلدارى اش داده اند، به تسلایش نشسته اند و یا لااقل پا به پاى او گریسته اند. هر بار كه گفته است : كجاست پدرم ؟ كجاست حمایتگرم ؟ كجاست پناهگاهم ؟
همه با او گریسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند.
هر بار كه گفته است : عمه جان ! از ساربان بپرس كه كى به منزل مى رسیم . همه تلاش كرده اند كه با نوازش او، با سخن گفتن با او و با دادن وعده هاى شیرین به او، رنج سفر را برایش كم كنند.
اما امشب انگار ماجرا فرق مى كند. این گریه با گریه همیشه متفاوت است . این گریه ، گریه اى نیست كه به سادگى آرام بگیرد و به زودى پایان بپذیرد.
انگار نه خرابه ، كه شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله . فقط خودش كه گریه نمى كند، با مویه هاى كودكانه اش ، همه را به گریه مى اندازد و ضجه همه را بلند مى كند.
تو هنوز بر سر سجاده اى كه از سر بریده حسین مى شنوى كه مى گوید: خواهرم ! دخترم را آرام كن .
تو ناگهان از سجاده كنده مى شوى و به سمت سجاد مى دوى . او رقیه را در آغوش گرفته است ، بر سینه چسبانده است و مدام بر سر و روى او بوسه مى زند و تلاش مى كند كه با لحن شیرین پدرانه و برادرانه آرامش كند اما موفق نمى شود.
تو بچه را از آغوشش مى گیرى و به سینه مى چسبانى و از داغى سوزنده تن كودك وحشت مى كنى .
- رقیه جان ! رقیه جان ! دخترم ! نور چشمم ! به من بگو چه شده عزیز دلم ! بگو كه در خواب چه دیده اى ! تو را به جان بابا حرف بزن .
رقیه كه از شدت گریه به سكسكه افتاده است ، بریده بریده مى گوید:
بابا، سر بابا را در خواب دیدم كه در طشت بود و یزید بر لب و دندان و صورت او چوب مى زد. بابا خودش به من گفت كه بیا.
تو با هر زبانى كه بلدى و با هر شیوه اى كه همیشه او را آرام مى كرده اى ، تلاش مى كنى كه آرامش كنى و از یاد پدر غافلش گردانى ، اما نمى شود، این بار، دیگر نمى شود.
گریه او، بى تابى او و ضجه هاى او همه كودكان و زنان خرابه نشین را و سجاد را آنچنان به گریه مى اندازد كه خرابه یكپارچه گریه و ضجه مى شود و صدا به كاخ یزید مى رسد.
یزید كه مى شنود؛ دختر حسین به دنبال سر پدر مى گردد، دستور مى دهد كه سر را به خرابه بیاورند.
ورود سر بریده امام به خرابه ، انگار تازه اول مصیبت است . رقیه خود را به روى سر مى اندازد و مثل مرغ پر كنده پیچ و تاب مى خورد.
مى نشیند، برمى خیزد، دور سر مى چرخد، به سر نگاه مى كند، بر سر و صورت و دهان خود مى كوبد، خم مى شود، زانو مى زند، سر را در آغوش ‍ مى كشد، مى بوید، مى بوسد، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود مى سترد و با خون خود كه از دهان و گوشه لبها و صورت خود جارى شده در مى آمیزد، اشك مى ریزد، ضجه مى زند، صیحه مى كشد، مویه مى كند، روى مى خراشد، گریه مى كند، مى خندد، تاولهاى پایش را به پدر نشان مى دهد، شكوه مى كند، دلدارى مى دهد، اعتراض مى كند، تسلى مى طلبد و خرابه را و جان همه خراباتیان را به آتش مى كشد.
بابا! چه كسى محاسن تو را خونین كرده است ؟
بابا! چه كسى رگهاى تو را بریده است ؟
بابا! چه كسى در این كوچكى مرا یتیم كرده است ؟
بابا! چه كسى یتیم را پرستارى كند تا بزرگ شود؟
بابا! این زنان بى پناه را چه كسى پناه دهد؟
بابا! این چشمهاى گریان ، این موهاى پریشان ، این غربیان و بى پناهان را چه كسى دستگیرى كند؟
بابا! شبها وقت خواب ، چه كسى برایم قرآن بخواند؟ چه كسى با دستهایش موهایم را شانه كند؟ چه كسى با لبهایش اشكهایم را بروید؟
چه كسى با بوسه هایش غصه هایم را بزداید؟ چه كسى سرم را بر زانویش ‍ بگذارد؟ چه كسى دلم را آرام كند؟
كاش مرده بودم بابا! كاش فداى تو مى شدم ! كاش زیر خاك بودم ! كاش به دنیا نمى آمدم ! كاش كور مى شدم و تو را در این حال و روز نمى دیدم .
مگر نگفتند به سفر مى روى بابا؟ این چه سفرى بود كه میان سر و بدنت فاصله انداخت ؟ این چه سفرى بود كه تو را از من گرفت ؟
باباى شجاع من ! چه كسى جراءت كرد بر سینه تو بنشیند؟ چه كسى جراءت كرد سرت را از تن جدا كند؟ چه كسى جراءت كرد دخترت را یتیم كند؟
تو كجا بودى بابا وقتى ما را بر شتر بى جهاز نشاندند؟
تو كجا بودى بابا وقتى به ما سیلى مى زدند؟
تو كجا بودى بابا وقتى كاروان را تند مى راندند و زهره مان را آب مى كردند؟
تو كجا بودى بابا وقتى آب را از ما دریغ مى كردند؟
تو كجا بودى بابا وقتى به ما گرسنگى مى دادند؟
تو كجا بودى بابا وقتى عمه ام را كتك مى زدند؟
تو كجا بودى بابا وقتى برادرم سجاد را به زنجیر مى بستند؟
تو كجا بودى بابا وقتى شبها در بیابانهاى ترسناك رهایمان مى كردند؟
تو كجا بودى بابا وقتى سایه بانى را در ظل آفتاب از ما مضایقه مى كردند؟
تو كجا بودى بابا وقتى مردم به ما مى خندیدند؟
تو كجا بودى بابا وقتى ما بر روى شتر خواب مى رفتیم و از مركب مى افتادیم و زیر دست و پاى شترها مى ماندیم ؟
تو كجا بودى بابا وقتى مردم از اسارت ما شادى مى كردند و پیش ‍ چشمهاى گریان ما مى رقصیدند؟
تو كجا بودى بابا وقتى بدنهایمان زخم شد و پوست صورتهایمان برآمد؟
تو كجا بودى بابا وقتى عمه ام زینب سجاد را در سایه شتر خوابانده بود و او را باد مى زد و گریه مى كرد؟
تو كجا بودى بابا وقتى عمه ام زینب نمازهاى شبش را نشسته مى خواند و دور از چشم ما تا صبح گریه مى كرد؟
تو كجا بودى بابا وقتى سكینه سرش را بر شانه عمه ام زینب مى گذاشت و زارزار مى گریست ؟
تو كجا بودى بابا وقتى از زخمهاى غل و زنجیر سجاد خون مى چكید؟
تو كجا بودى بابا وقتى ما همه تو را صدا مى زدیم ؟
جان من فداى تو باد بابا كه مظلومترین باباى عالمى !
بابا! من این را مى فهمم كه تو فقط باباى من نیسى ، باباى همه جهانى .
پدر همه عالمى ، امام دنیا و آخرتى ، نوه پیامبرى ، فرزند على و فاطمه اى ، پدر سجادى و پدر امامان بعد از خودى ، تو برادر زینى !
من اینها را مى فهمم و مى فهمم كه تو باباى همه كودكان جهانى نو مى فهمم كه همه دنیا به تو نیازمند است . اما الان من بیش از همه به تو محتاجم و بیشتر از همه ، فرزند توام ، دختر توام ، دردانه توام .
هیچ كس به اندازه من غربت و یتیمى و نیاز به دستهاى تو را احساس ‍ نمى كند. همه ممكن است بدون تو هم زندگى كنند ولى من بدون تو مى میرم . من از همه عالم به تو محتاجترم . بى آب هم اگر بتوانم زندگى كنم ، بى تو نمى توانم .
تو نفس منى بابا! تو روح و جان منى .
بى روح ، بى نفس ، بى جان ، چه كسى تا به حال زنده مانده است ؟!
بابا! بیا و مرا ببر.
زینب ! زینب ! زینب !
اینجا همان جایى است كه تو به اظطرار و استیصال مى رسى .
اینجا همان جایى است كه تو زانو مى زنى و مرگت را آرزو مى كنى .تویى كه در مقابل یزید و ابن زیاد، آنچنان استوار ایستادى كه پشت نخوتشان را به خاك مالیدى ، اكنون ، اینجا و در مقابل این كودك سه ساله احساس ‍ عجز مى كنى .
چه كسى مى گوید كه این رقیه بچه است ؟
فهم همه بزرگان را با خود حمل مى كند.
چه كسى مى گوید كه این دختر، سه ساله است ؟
عاطفه همه زنان عالم را دل مى پرورد!
چه كسى مى گوید كه این رقیه ، كودك است ؟
زانوان بزرگترین عارفان جهان را با ادراك خود مى لرزاند.
نگاه كن ! اگر كه ساكت شده است ، لبهایش را بر لبهاى پدر گذاشته است و چهار ستون بدنش مى لرزد.
اگر صدایش شنیده نمى شود، تنها، گوش شنواى پدر را شایسته شنیدن ، یافته است .
نگاه كن زینب ! آرام گرفت ! انگار رقیه آرام گرفت .
دلت ناگهان فرو مى ریزد و صداى حسین در گوش جانت مى پیچد كه رقیه را صدا مى زند و مى گوید: بیا! بیا دخترم ! كه سخت چشم انتظار تو بودم .
شنیدن همین ندا، عروج روح رقیه را براى تو محرز مى كند. نیازى نیست كه خودت را به روى رقیه بیندازى ، او را در آغوش بگیرى ، بدن سردش را لمس كنى و چشمهاى باز مانده و بى رمقش را ببینى .
درد و داغ رقیه تمام شد و با سكوت او انگار خرابه آرامش گرفت .
اما اكنون ناگهان صیحه توست كه سینه آسمان را مى شكافد. انگار مصیبت تو تازه آغاز شده است .
همه كربلا و كوفه و شام ، یك طرف ، و این خرابه یك طرف .
همه غمها و دردها و غصه ها یك طرف و غم رقیه یك طرف .
نه زنان و كودكان كاروان و نه سجاد و نه حتى فرشتگان آسمان ، نمى توانند تو را در این غم تسلى ببخشد.
و چگونه تسلى دهند فرشتگانى كه خود صاحب عزایند و پر و بالشان به قدرى از اشك سنگین شده است كه پرواز به سوى آسمان را نمى توانند.
تنها حضور مادرت زهرا مى تواند تسلى بخش جان سوخته تو باشد.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فروخورده همه این داغها و دردها رابگشا.

برگرفته از كتاب آفتاب در حجاب نوشته سید مهدی شجاعی
دعای ندبه مراغه

لطفا دیدگاه ها و نکته نظرات خود را درباره این مطلب مطرح بفرمائید

کاربر گرامی،ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
  • سایت مراجع عظام تقلید web logo

    • مقام عظمای ولایت
    • مقام معظم رهبری
    • حضرت امام خمینی (ره)
    • آیت الله العظمی وحید خراسانی
    • آیت الله العظمی سیستانی
    • آیت الله العظمی بهجت
    • آیت الله العظمی علوی گرگانی
    • آیت الله العظمی مکارم شیرازی
    • آیت الله العظمی نوری همدانی
    • آیت الله العظمی شبیری زنجانی
  • احادیث گهربار hadith

    حدیث موضوعی
  • روز شمار فراق Daily departure

  • نگارنده authors

  • لینکهای منتخب Link Dump

  • لوگوی دوستان logo

scrollup